هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

مهمونی باغ عمه

سلام نفس مامان خوبی عشقم؟ توی تعطیلات عید احسان پسرعمه کبری همراه خانمش اومدن دزفول.قرار شد فرداش همه دعوت ما واسه ناهار بیان اما چون توی خونمون جا نمیشدن همه رفتیم باغ عمه صدیقه اینا.ناهار جوجه کباب درست کرده بودم و عمو منصور عمو محسن عمه صدیقه و دامادش مامان بزرگ اینا و داداش احسان و خانمش دعوت بودن.خیلی خوش گذشت تا بعدازظهر همه اونجا بودن.کلی با بچه ها بازی کردی و بهت حسابی خوش گذشت نازنینم. اینم عکسای توی باغ             اینقدر عکسات قشنگن که دلم نمیاد ازشون حذف کنم فداااااااااااااااااات ...
28 خرداد 1393

عید 1393

سلام نفس قشنگ مامان خوبی قربونت برم.امسال قبل از عید اینقدر کار کرده بودم که دیگه وقت واسه چیدن 1 سفره هفت سین خیلی خوشگل نداشتم.اما بازم از هیچی بهتر بود.قربونت برم که چقدر ناز شدی عزیزم.قبل از تحویل سال از خواب بیدارت کردم و لباسات رو عوض کردم و با هم دیگه کنار سفره هفت سین دعای تحویل سال رو خوندیم و سال جدید رو شروع کردیم.ان شاالله که سال خوبی باشه واسه ی همه.بعد از تحویل سال رفتیم خونه مامان بزرگ اینا و عید رو بهشون تبریک گفتیم.فردا ظهر هم واسه ناهار اونجا دعوت بودیم .همه بودن و کلی عیدی گیر دختر م اومد.دست همه درد نکنه.عیدت مبارک نازنینم. اینم چندتا عکس سر سفره هفت سین       ...
28 خرداد 1393

حال و هوای قبل از عید

 سلام نفس مامان .چند روز قبل از عید رفته بودیم اهواز. تولد آجی فاطمه دختر دایی محسن هم بود .کلی بهت خوش گذشت و حسابی با بچه ها بازی کردی .خاله ها و دایی هم هدیه های تولدت رو بهت دادن و یه عالمه چیزای خوشگل خوشگل گیرت اومد.لباس اسباب بازی عروسک و پول.برگشتنی من و تو موندیم اونجا تا فرداش همراه خاله رویا اینا و مادرجون بریم شوشتر کمی بگردیم.باباحجی هم همراه باباجون رفت دزفول.صبح زود راه افتادیم و رفتیم.خیلی خوب بود و خوش گذشت.ناهار هم توی یکی از پارکای شوشتر خوردیم.دیگه آخراش تو شروع کردی به بداخلاقی و اذیت میکردی.رفتیم امامزاده و نماز خوندیم.عصر هم بعد از ناهار با خاله اینا و مادرجون و باباحجی خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت دزفول.مسافرت ک...
28 خرداد 1393

بالاخره بعد از 1 غیبت طولانی اومدیم

سلام نازنین دخترم قربونت برم که ماشالا چقدر بزرگ شدی و واسه خودت 1 خانم تمام شدی عزیزم. مشکلات زیادی  از جمله تموم شدن اینترنت ،مریض بودن تو و شیطنت های روزافزون خانم خانما باعث شد تا 5 ماه از وبلاگت دور بمونم و نتونم بیام خاطرات قشنگت رو ثبت کنم. ببخشید عزیزم .اما درعوض حالا با کلی عکس و خبر از دخملی اومدم.بعد از تولدت مدتی بود همش تب میکردی همه میگفتن به خاطر دندونای آسیابه اما نبود. بردمت دکتر و 1 دوره آنتی بیوتیک مصرف کردی تا خدا روشکر خوب شدی. بمیرم واست مامان جونم که چقدر ضعیف شده بودی .اول اسفند ماه به همراه بابایی بردیمت آتلیه و چندتا عکس خوشگل ازت گرفتیم و تا عید عکسات آماده شدن.2 تا از اونا رو دادیم به مامان بزرگا 6...
27 خرداد 1393